تبليغاتX
پیرو ابوذر
ماجز خداکسی رانداریم و نمی شناسیم. حضرت روح الله
کسی که این روزها کمرش را آماده می کند برای شلاق… در بیابان بی عدالتی به تنگ آمده و تنها مونس او شنهای داغ ربذه است… گرچه با شنیدن وا‍ه شن داغ … یاد یاسر و سمیه می افتم و دلم می رود پیش یتیمی عمّار… اما… حالا که عمّار های ما را تندرو می خوانند و عماری برایشان عمار است که فول باشد و ترمز ای بی اس داشته باشد… و پدال ترمزش را به جای علی … در اختیار سایه نشینان نهاده باشد… باید که بوذری کرد در دشت داغ انصاف!

من ایران را دوست دارم برادر… چون وطن من است… این را هر طفلی هم می داند و موجه نیست که وطن فروشان را جاهل بدانیم و مجنون… که بهترین عنوان برای این افراد در درجه شیرین “منافق مجنون” است و در درجه تلخ”دشمن خونی” که آری ما به خون کاری نداریم که از رفسنجان سرخ شده باشد یا از اردکان یا از هر جای دیگر… این جا مقدس ترین خون، خون شهید است… و بالاترین نسب، فرزند خلف انقلاب بودن است… که پسر نوح هم پدرش از اعاظم انبیاء بود… و نه خون به او شرافت بخشید و نه نسب… به کدامین دلیل فرزند فلانی خونش از همه رنگین تر است… و به کدامین دلیل “حرمت شرعی” دارد… یعنی اینقدر باب توجیه گشاد است که شتر به آن بزرگی در روز عاشورا، به راحتی آن رفت و آمد می کند… باید گریست بر کسانی که مدعی عدالتند و به بهانه مصلحت و چه و چه حکم قطعی خداوند را به تعویق می اندازند… و اگر از پاسخ به سوالهای ملّت طفره می روند، بدانند که سوال یوم الحساب را را فراری نیست… و مسئول یعنی کسی که مورد سؤال قرار می گیرد… نه کسی که از سؤال بیزار است… و نه کسی که سائل است آنچه را سؤال آن جز دنیازدگی و آخرت فراموشی نیست…

هیچ کس بر تن دریا شلاق نمی زند… چرا که وسعت دریا به قدری است که دردهای سرد و گرم را به تن می خرد و دم نمی زند… گاهی آرام و گاه طوفانی است … در این میان اما، دزدهای دریایی از شلاق دریا می ترسند… و هیچ کس نیست که دزدان دریایی را شلاق بزند… جز دریا!… شاید صیادها ، ماهی های فراوان شکار کنند… اما دریا را نمی توان شکار کرد… ما دریا را نماد آرامش و امنیت می دانیم و مسافران بی تجربه و بی تاب و مرتجل نماد طوفان و خشم… بگذار تا دریای ما در میان بیابان ربذه شلاق بزنند… این یک توهم است… دریا هرگز شلاق نمی خورد… دریا وسیع تر از این حرفهاست…

کوزه ها شکستنی اند و محکوم به مرگ… کوزه گرها اگر چه از کوزه شکسته آب می خورند اما… کوزه شکسته دوامی ندارد… خاک بوده روزی و در مسیر تکامل کوزه ای شکسته شده… که لیاقتش همان شکستن است… بین آب مدفون میان کوزه شکسته و حجم عظیم بحر، فاصله هاست… جنس لطیف دریا را سقوط ها هم به درد نمی آورد… اما کوزه ها به یک سر سوزن انتقاد، می شکنند… و کوزه شکسته چه فایده ای دارد… جز اینکه اگر خوش اقبال باشد… از میان هزاران کوزه شکسته… می ماند وردست کوزه ساز… و می شود همدم چرخ کوزه گری… و در خواب هم نمی بیند که دریا حکایت اختلاطش با ماه است و شب هنگام به سخن با ماه می نشیند و در روشنی روز بی تاب دیدن ماه است… حکایت دریا با چرخ فلک است و حکایت کوزه شکسته با چرخ شکسته… کوزه ها ظرفیت نقد ندارند… دل را باید به دریا زد…

مدیر مسئول ایران هر که هست باشد… من شاید مدیر مسئول ایران را نشناسم… اما م.ه را می شناسم و می دانم که آنچه این مرد با ایران کرد جز خیانت چیزی نبود… و آنچه مرد ایران به آن زبان گشود جز حق نیست… و تاریخ اسلام در شگفت خواهد ماند که کسانی به خاطر گفتن حق مسلّم و دفاع از حقوق ملّت مستضعف اینگونه حکم تازیانه را به جان بخرند… آری، شاید امروز ما فردا شود و ثانیه ها در ژی هم رفت و آمد کنند… اما… حق همیشه زنده است و ما از ذلّت بیزاریم… شلاق خوردن با عزت بهتر است از فرار کردن با خفت به لندن است… در این هیچ شکی نیست… امّا در این میان سیاهی به روی ذغال می ماند و بس… گرد و غبار شخصیت و مقام و مصلحت و آینده اندیشی و … روزی بر زمین خواهد نشست و آن روز است که دود از بن سلاطین و اشراف برخواهد آمد و کنده قطور تبعیض… اینبار با دستان عدلیه قویتری، به زمین خواهد افتاد…

ریگهای داغ ربذه… ریگهای داغ فکه اند… و ریگهای داغ فتنه را گرچه کسی نمی بیند… اما حزب الله مقهور بوذری بودن است جایی که ربذه همین سطح داغ ضد حزب الله است… در این بیابان بی آب و بی غذا… کسی تاب می آورد که برای آب و نان نیامده باشد… در مجلس شورا که هیچ… در هیچ مجلسی در حمایت از حزب الله هزینه آب و نان جیره بندی نمی کنند… اما … ضد حزب الله تا آرنج دستهایش را عسلی کرده است و کام وطن فروشان را شیرین می کند… و در این میان… شیرینی کام ما… لبخند حضرت ماه است… که هیچ حکمی آن را تلخ نمی کند… من داد خود را از پیش خدا می برم تا برایم بستاند… دادستان من خداست… اینجا ربذه است، ما به جرم حزب اللهی بودن تا کمر در شن داغیم… ما ابوذریم… وقتی که عمار شدن، ظلم است به سران فتنه

+ نوشته شده در  شنبه هجدهم دی 1389ساعت 10:42  توسط فطرت  | 
هیچ مطلعی زیباتر از این نیست که بنویسم… چهارشنبه اتوبوسی که ما را آورد راهپیمایی همان اتوبوسی بود که شهدای ما را می رساند به کربلای جبهه ها… تاریخ تولد هویت من ۲۲ بهمن ۱۳۵۷ است و خدا را شکر می کنم که یکبار دیگر در ۹ دی ۸۸ به دنیا آمدم. یکسال از نه ده هشتاد و هشت می گذرد و حالا یکسال است که ولایت خامنه ای را دیگر با هیچ چیزی عوض نمی کنم. بگذریم از اینکه این روزها برخی از نخبگان خفته، یا بهتر بگویم خفتگان نخبه نما وجودشان را کرده اند معبر هزار دسیسه و توطئه و نمی دانند ما بین تن فروشی و وطن فروشی اختلافی نیست مگر یک «واو» که حرف ربط است… و مشکل از همین یک واو آغاز می شود که برخی نمی دانند من و امریکا، من و اسراییل، من و منافقین ، من و جبهه استکبار، من و CIA، من و MI6و من و هزار شیطان دیگر می شویم «دشمن»… بهتر نیست آقایان قبح تن فروشی را به قبح وطن فروشی بخرند که این لکه ننگ را تاریخ هرگز فراموش نمی کند… نه دی ۱۳۸۸ شعار ما علیه وطن فروشان بود… و کسانی که ظهر عاشورای حسینی انگشت دوتا کردند بی شک دشمنان ما هستند… ما فعلا مجبوریم که کاری نداشته باشیم که پسر فلانی کجاست، اینکه خانم «ف-ه» را محاکمه نمی کنند چه علتی دارد؟… قرار بر کدام مصلحت است… رهبر ما مگر به تصریح نفرمودند که مواضع من همان چیزهایی است که برای عموم می گویم… چگونه است که میلیونها نفر انقلابی دلسوز سخنان آقا را می شنوند و محاکمه مطالبه می کنند اما چند مسئول عدالتخانه با ژست دون شأن خود و بهانه تراشی پاسخگوی این مطالبه نیست… این «مصلحت» مورد نظر کجاست که ملّت نمی بینند… ما به نظام خوشبینیم و همه مسئولین نظام را کنار خود می بینیم لیکن با وعده و وعید نمی شود اذهان عمومی را اقناع کرد… قصاص خون شهدای فتنه ۸۸ چه می شود؟… این همه خسارت جانی و مالی که با سازماندهی تبهکارانه خائنین به انقلاب صورت گرفت را چه کسی پاسخگوست… آیا اینها هم مصلحت اندیشی رهبر است؟!

انتظار ملّت از دستگاه قضا، اجرای عدالت است… زمانی که به مطالبه عدالت پاسخی داده نشد، قطاری از سؤال برای خواص و عوام این جامعه پدید می آید… چگونه برخی ها به خود اجازه می دهند شاکی را بی هیچ تحقیقی مجرم بنامند و به گونه ای وکیل مدافع خائنین انقلاب باشند و مدعی شوند که برخی در پی فشار به قوه قضائیه هستند… نه آقا… وقتی که صریح و شفاف پاسخی به ملت داده نشد، آستانه تحمل مردم حدی دارد… چرا به این مطالبه برچسب تلاش سازمان یافته علیه قوه قضائیه می زنید؟! هیچ یک از افراد دلسوز و انقلابی که نه دی حماسه آفریدند قوه قضائیه را علی رغم کاستی های چشم گیر در برخورد با مفسدین اقتصادی و سیاسی در طی روند کند نیل به وضعیت مطلوب اجرای عدالت دشمن خود نمی داند و این تذکرات و مطالبات از روی وجدان پاک و دلسوزی انقلابی است… وگرنه بسیارند کسانی که ضعف و قوت قوای نظام را به خود مرتبط نمی دانند و محدوده آرمانهایشان تنها چند متر اطراف خود است… وقتی یک ملت ۷۰ میلیونی آستانه تحملش را برای اجرای عدالت در مورد مجرمان اصلی فتنه ۸۸ به عدد ۷۰۰ روز می رسانند، چگونه است که منتقدان دلسوز را یک روزه به دادستانی می کشانند و دو روزه دستور قوای مذکور در خصوص انسداد فضای اطلاع رسانی سایبری آنان به اجرا گذاشته می شود. قطعا که اجرای عدالت متاثر از شخصیت نیست چرا که بزرگترین شخصیت های ما همین شهدا و خانواده شهدا هستند که با شهیدان باخون خود و خانواده شهدا با حضور در تمامی صحنه های عظیم انقلاب و حمایت در فراز و نشیب ها حیات انقلاب اسلامی را ضمانت کردند و از سویی فرزندان فلان مسئول که نام شخصیت سیاسی را یدک می کشند و تا موی سر غرق در مفاسد گوناگونند قطعا شخصیت نیستند. ارزنده ترین حرمت شرعی را بازماندگان شهدا دارند نه کسانی که با خیانت های متعدد و متوالی صرفا به علت داشتن نسبت فرزندی با فلان شخصیت یا تصدی مسئولیت در برهه ای یا … موجب خدشه به حیثیت نظام اسلامی شده اند.


+ نوشته شده در  دوشنبه ششم دی 1389ساعت 11:23  توسط فطرت  | 

آسمانی که باران داشت به پاس قدرناشناسی ما گردن اعراض کرده است و حالا استرالیا را سیل می برد اما ما در عطش بوییدن زمین خیس تهرانیم… بی شک با این همه نمازی که از ما قضا می شود کعبه را هم بهشتیان با خود به عرش می برند و در این میان ما هاج و واج یک نشانی از خدا می مانیم… از ماست که بر ماست اما اینبار قصه عقاب شکار شده و پر تیر نیست… حساب دو دو تا ۴ تا خون دادن و لگد مالی خون است… جانانه ایستادن و فراموشی رشادتهاست… حساب خواب و بیدار است و حساب بخواب مگر نه می خوابی!… ما تا طلوع آفتاب بیداریم… ماه تماشایی است… طبیعت اسیر ماست که نمی خواهیم با غروب ماه خورشید بیاید… این همه شیدای ماه نمی گذارند خورشید باشد و ماه نباشد… بعید می دانم که خرناس خرسهای خفته و زوزه شغالان گرسنه و نیرنگ روباهان دغل طلسم رگهای قلب ما را بگشاید… تحت توجه خدای بزرگ انقلاب خمینی نیروی تپش قلب ماست و  به برکت خامنه ایست که قلب ما نمی ایستد…

حسین پسر فاطمه بود و نواده رسول الله… یزید هم پسر معاویه ابن ابی سفیان… در این میان اما عدالتخانه اموی حسین را خارجی می نامد و یزید را امیرالمومنین… تف بر اشک من که بی بغض خیانتکاران به نظام مقدس اسلامی می ریزد و دلم آسوده می شود که حسینیم… اف بر آن سهل انگاری که خنجر شمر را بر قفای خامنه ای می بیند و دم از مصلحت می زند و حقیقت در منفعت اوست… وقت عاشورایی شدن نیست؟… به نام خداوند حرّ رفیقان مجری عدالت را به حماسه حسینی می خوانیم… آغوش گرم و صمیمی این ملّت قابل قیاس با کاخ شریح نیست… قصاص خون برادرهایمان حداقل وظیفه شماست… مبادا باز هم حسین تنها بماند… که این رسم کوفیان است…

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و سوم آذر 1389ساعت 10:22  توسط فطرت  | 

اصلا حسین جنس غمش فرق می کند 

این راه عشق پیچ و خمش فرق می کند

+ نوشته شده در  شنبه بیستم آذر 1389ساعت 22:7  توسط فطرت  | 
آقا و آقازاده

 

شاعر میگه تو فتنه کن و در دلجه اندازه! که هیچ خبری از عدالت نیست!

+ نوشته شده در  دوشنبه پانزدهم آذر 1389ساعت 10:48  توسط فطرت  | 

محرم از نظر من یک غصه ی مقدس است… اشک کسی که برای راه حسین غصه می خورد از آب زمزم مطهرتر است و می شود بی تعارف این چند صباح را بی هیچ منّتی معتکف مخلص خیمه ابا عبدالله شد و میان چشم و دل عاشقان ثارالله سعی کرد … آری ، قربانی دردمندان عالم به گواه تاریخ نزدیک کربلاست… و چیزی نمانده تا حسین فریاد هل من ناصر از قربانگاه سر دهد… حالا که رسم روزگار اینطور است که ما کربلایی نباشیم، بسم الله فصل حسینی شدن است…

+ نوشته شده در  دوشنبه پانزدهم آذر 1389ساعت 10:43  توسط فطرت  | 
یادم موقعی که تو دبیرستان نمونه درس میخوندم و درسم خیلی خوب بود دوستان و فامیلهای زیادی تلاش می کردند از روی دلسوزی من رو از رفتن به مکتب امام صادق یعنی حوزه علمیه منصرف کنند اما توفیق رفیق راه شد و با منت خداوند مسیری رو بعد از عمری جهالت انتخاب کردم که اگر صدها حیات دیگر به من بخشیده شود باز هم همین را انتخاب میکنم. در طول این مسیر آنقدر مشکلات زیاد است که هیچ زمانی بوی گند آسودگی به مشامت نمی رسد . یادم میاد یه روز که داشتم شالی های زمین یکی از فامیلهامونو جمع میکردیم (کرکشی) بنده خدایی از من پرسید که این کار سخت تره یا درس خوندن؟ توضیحاتی بهش دادم و آخرش گفتم خیلی سختهاین همه مشکل تحمل بکنی بعدش فحش هم بخوری!!!

بگذریم!!

در ایام فتنه هروقت مطلبی به دوستانم میگفتم یا جایی مینوشتم که به نظرم جالب بود اون رو تو وبلاگم میذاشتم که فکر میکنم حق هر کسی باشه اما:

یه بنده خدایی که خیلی ادعای دینداری میکنه اما جز فحاشی چیزی ازش دیده نشده چند وقتیه دوست داره نظراتش (یا همون عقده هاش ) بروز کنه و من هم مجبور بودم فحش هاشو حذف کنم و بقیه نظراتش رو بذارم که این کار سانسور نامیده شد . اگر حذف فحش ها و عقده ها اسمش سانسوره فکر نمیکنم زیاد هم چیز بدی باشه .

 

+ نوشته شده در  شنبه سیزدهم آذر 1389ساعت 10:52  توسط فطرت  | 
انسان زنده به آرمان است… و سالهاست که انسانیت شده است آرمان… کجایند انسانهایی که آرمانی اند… ایثار هایی که آرمانی اند… مقاومت های آرمانی… صبرهای آرمانی… خلق و خوی های آرمانی… همت های آرمانی… کجایند آن همه واقعیتی که حالا برای ما آرمانند… ابرمردهایی که غیرتشان را رشک می بریم و حسرت محبت و صفای آنها به دلمان مانده است… اینکه آرمان “فتح قدس” دیگر روی زبانهای ما عادی نیست… دلیلش عقب نشینی ماست… ما از واقعیتها و داشته های خود نیز عقب کشیده ایم… آنقدر عقب که خویشتنمان آرزوست… آری… ما با قلبهایمان عهد فتح قدس را بسته بودیم… زیارت کربلا همین جلوی چشم ما بود… کسی تصورش را نمی کرد قدس اینقدرها از ما فاصله بگیرد… قدس همین بیخ گوش ما… همین میان مشت ما بود… آرمان ما دست یافتنی تر از این حرفها بود و این فعل بود را جرأت نمی کنم “هست” کنم… چرا دروغ؟… اگر در پپسی و کوکا را باز نکردیم و رفتند به سبد زباله خانواده ما… نه سبد خرید… آن روزها … آرمانگرا هم خواهیم شد! البته انشا الله…
+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و چهارم آبان 1389ساعت 11:32  توسط فطرت  | 

رهبر ما را نیازی به القاب و مدح نیست و این ماییم که با دم زدن از خامنه ای شرافت می گیریم… آری عزت ما از خامنه ای و عزت خامنه ای از خداست… و دشمن خامنه ای “ابتر است” … تا زمانی که کوثر وجود خامنه ای ما را سیراب می گرداند…

چند کلمه ای با شما می گویم آقا… می دانم که اگر قرار باشد عاشورایی دیگر اتفاق بیافتد شما امام مایی و اگر قرار باشد بمیریم هیچ مرگی شیرین تر از شهادت در رکاب شما نیست… و چه زیباست که در دامان شما شهادتین را بخوانیم… شما از نسل علی و زهرایی… از نسل حسن و حسین… نیک می دانیم که جگر شما را چقدر مسموم می سازند و چقدر بر شما ضربت می زنند… می دانیم که نیش منافقین دوست نما سالهاست که بر قلب شما فرو می رود و شما چه زیبا تحمل می کنی… بیخود نیست که آقا اینقدر محاسنت سپید شده… چقدر حرص می خوری آقا… چقدر شما را می رنجانند کسانی که هیچ وقت حاضر نیستند برای مردم تره هم خرد کنند و معتقد بودن فقرا سربار جامعه اند… و چقدر شما دلسوزید که مستضعفین عالم را پشت و پناهی … و ملجأ دردهای ما هم هستی… کودکان غزه… زنان بی سرپرست فلسطین و لبنانی های مظلوم … امیدشان به توست… و ما شما را داریم و قدر نمی دانیم… چقدر قدرت و مقام و کینه چشم برخی ها را بسته است که نمی توانند وجود شما را بر تابند… این مملکت را به دست برخی ها بدهیم … بهتر از شاه سلطان حسین اداره نمی کنند… اگر می توانستند می کردند آقا… خرورار خروار ادعا کردن و حرفهای بزرگتر از دهان زدن همه از کینه آنهاست به شما… گویی هنوز هم خیانتکاران کوفه زنده اند… هنوز هم کسانی هستند که به آرزوی ملک ری کمر به سر بریدن حسین می بندندو هنوز کسانی هستند که رسانه هایشان از بازار شامی ها بدتر است … اما… اینبار “علی تنها نخواهد ماند”… و حسین را میان صحرای کربلا سر نمی برند… ما منتظریم تا محرم گردد… هنگامه امتحان فراهم گردد…

+ نوشته شده در  سه شنبه یازدهم آبان 1389ساعت 10:55  توسط فطرت  | 
خامنه ای چراغ راه هدایت است… این نور حسین است که از چهره فرزند فاطمه می تابد… خواب دشمن بی خواب… وقتی که ماه را… تشعشع نور خورشید زنده می دارد… خواب دشمنان بی خواب… همان هنگام که آسمان قم گریه می کند… گویی ابرها هم فهمیده اند که راه را باید آب زد… حین که نگار ملت می رسد… با مژه باید جارو کرد… مسیر گام های استوار نسل حمزه را… جگر شیر می خواهدایستادن جلوی نواده اسدالله الغالب… جایی که شب ها جیرجیرکهای مهاجر با پلاکهای جفتی تهران می روند تشییع جنازه شیخ … ماه بدر کامل است… سر به زیری خوب است… اما سر به زیری خوب نیست… برخی ها سرشان را فرو کرده اند در پالن سرمایه داری غرب… چشم هایشان بوی برف می دهد… مخشان یخ زده و کبک زمستانی به نظر می رسند… کبک های بی نوا… اسیر دام صیادند… صیاد کافر باشد… حلال و حرام نمی فهمد… بی بسم الله سر از قفا می برد… این وسط… شکم سیر استکبار را عشق است… بازی در زمین دشمن که حتما شوخی است!…

این موج شوق… این فریاد و ذوق… و این لبیک های سراسر عشق… دروغ نیست… رای ما همین جاست… میان سینه پابرهنه ها… نظر ما نظر آقاست جایی که عده ای سعی دارند تا ابد نشئه پارتی های سیاسی شبانه باشند… شبانه یا روزانه اش فرق نمی کند… وقتی برخی ها گرمای مهر مردم را بر خویش تحریم می کنند… زوزه ها بر می خیزد… این وسط برخی رسانه ها خبر ندارند که ما در دروس کودکی خویش درس چوپان دروغگو را خوانده ایم… ایرانی جماعت زرنگ تر از این حرفهاست… شور ایرانی همراه شعور است… ۳۰ سال است که سلطنتی ها و منافقین سم پراکنی و جوسازی می کنند… نهایتش شد یک موج شور بی شعور… بی هیچ مرام و پایه ای… غوطه ور در هوای آلوده بی بندوباری و بی اعتمادی… جنبشی که هیچ عضوی از آن حتی به خویشتنش هم اعتماد نمی کند… موجی که فریاد می زد دیکتاتوری… مشمول گفته اقا روح الله شد که بزرگترین دیکتاتور شناس تاریخ است… که فرمودند: این راه افتادن در خیابانها عین دیکتاتوری است…

و عزیزند ملتی که حماسه ای چون حماسه قم آفریدند… اوج ولایتمداری و آزادی مدنی در تبلور ایمان و معرفت قمی ها مشهود است… برخی ها از ابتدا الفبا را از “یا” به “الف” یاد گرفته اند…. برای عده ای بعضی یا عده ای برخی یا فقط فرقه ای کور … بعید نیست که ولایتمداری دیکتاتوری معنا شود و دیکتاتوری منش انسانی… آری … قم ها عزیز بودند… و با خروش استقبال خویش از عزیزترین مهمان آسمانی … مقتدای مسلمین جهان… عزیزتر شدند… چرا که در مسیر حق ، حبّ در دل به اذن او شعله ور می شود و به اشاره اوست که هر کسی را بخواهد عزیز می کند و هر کسی را بخواهد ذلیل می کند… حزب الله آنچه در فکرها فرو کرده اند نیست… هر کس در مسیر حق… مقتدای خویش را نایب امام عصر قرار داده است… حزب اللهی است… و تبارک الله به حزب الله… به قول خط شکن های خاک آلود و بوی باروت خورده ۲۰ سال پیش… ماشا الله حزب الله… زنده باد قم…

+ نوشته شده در  یکشنبه دوم آبان 1389ساعت 11:7  توسط فطرت  |